
.
نشسته لاله ای تنها
میان برف و یخبندان
میان سوز و سرمای دی و اسفند
شکفته در دلش امید
به روی چهره ی سرد و عبوس زمهریرستان
به آرامی
گل لبخند می کارد
یعنی
بهار آرزوهایش چه نزدیک است
26 دی 1388
+ نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 9:56  توسط بی نشان
|
1- بین "هوش و استعداد" و "عقلانیت و خردورزی" تفاوت بسیار است. هوش سرعت
حرکت را تعیین می کند و عقلانیت و خردورزی جهتش را. یک نابغه می تواند در جهت نادرست
برود و بشود هیتلر. ممکن هم هست جهت را درست انتخاب کند و بشود گاندی،
ماندلا. آن چه مهم است جهت است نه هوش. ببینید جهتگیریتان به کدامین سمت و سوست.
2- از داشته هایتان لذت ببرید. زندگی همین مسیر پر پیچ و خمی است که
داریم طی می کنیم نه قله های دوردست برنشانده بر کوهستان ذهنمان. خیلی وقت ها مسیر قشنگ تر و لذت بخش از مقصد است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 20:33  توسط بی نشان
|
به نام او که می ماند
درود بر رهگذران این گستره ی تار عنکبوتی که گه گاه از این زاویه می گذرند و میهمان خانه ی محقر دل من می شوند.
زندگی آدمی پر است از فراز و نشیب و روان او مدام در قبض و بسط. من هم البته از
این قاعده مستثنی نیستم. گه گاه بدجور دلتنگ می شوم. دلتنگ مادر. پدر. خانه.
وطن. و دلتنگ دوست.
روزی
را به انتظار و تماشا نشسته ام که از این پریشانی به جمعیتی
برسم و دوستی ها را تازه کنم. مدت هاست که با خود اندیشه می کنم که گر چه
محصور در میان انبوه تن هایم، با این همه گزافه نیست اگر بگویم بیش از هر
زمان دیگری تنهایم. صادقانه تر بگویم دیگر حتی خودم را هم گم کرده ام و
اکنون در جستجوی "خویشتنم" که گویا هزاران فرسنگ از من دور افتاده.
گاه زندگی به نظرت سخت و زمخت می رسد. بی حوصله می شوی. همه جا برایت
تاریک و سیاه می شود. غصه ات می گیرد. گاه شادی و بی آن که بدانی چرا از
خود بی خود. به گمانت دنیا از جنس نور است و احساس لطیفی تن پوش لحظه
هایت می شود. و این است "زندگی".
زندگی البته همه ی این ها هست ولی این
همه نیست. زندگی امید به فردایی بهتر است. به آینده ای روشن. زندگی ایمان
به خوبی هاست. خوب دیدن است. خوب بودن است.
و چه آشناست و به دل می نشیند سخن سهراب که می گوید:
زندگی خالی نیست
مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست.
آری
تا شقایق هست،زندگی باید کرد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 4:33  توسط بی نشان
|
از پیامبر اکرم (ص) نقل است که می فرمایند:
"و ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها و لا تعرضوا عنها"
" بدانید و آگاه باشید که پروردگارتان را در ایام
روزگار شما نسیم هایی است ، هان بکوشید که خود را در معرض آنها قرار دهید
و از آنها روی نگردانید."
چند شب پیش مجموعه ی طنز "مرد هزار چهره" ساخته ی آقای مدیری را دیدم. نه متخصص فیلم شناسیم و نه نقد فیلم بلد. ولی از دید عوامانه ی خود بگویم که یکی از فیلم های خوب و اثرگذاری است که تا کنون دیده ام. خیلی چیزها از این فیلم می شود آموخت و این یادآوری ها به ما کمک زیادی می کند که زندگی بی سر و سامانمان را سر و سامانی دهیم. الحق که این تلنگرها ما را نفحه ای می ماند در تنگنای این روزگار هزار چهره.
باشد که هماره از این نسیم ها بوزد و مشام ما را نوازش دهد.
آقای مدیری! خیلی ممنون که به یادمان آوردید که من حقیقیمان سال هاست که در زیرزمین نگارخانه ی وجودمان خاک می خورد و در میان انبوه چهره هایمان حبس است و این را که من می شناسند نه آن منی است که منم.
بیاییم هر چه زودتر خود را در یابیم. تا دیر نشده.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:55  توسط بی نشان
|
به نام آفریدگار خرد
در نوشته ی پیشین یکی از چالش های فراروی
آزادی بیان را بررسی کردیم. در این نوشته قصد داریم تا مشکل عمده ی دیگری
در همین رابطه را ارزیابی می کنیم.
این مشکل چیزی نیست به جز محدود شدن آزادی بیان توسط قدرت اقتصادی. منظورم
این است که تا موقعی که حرف از وسایل ارتباط جمعی و فن آوری جهت ابراز
عقیده نیست، همه تقریباً فرصت برابر جهت عرض اندام و گفتن حرف هایشان
دارند. گر چه حتی در این صورت هم انسان هایی که مرید و هوادار بیشتری
داشته باشند، قاعدتاً برد و بازتاب صدایشان بیشتر است، اما این مسئله به
نحو چشمگیری در شرایط کنونی و به مدد رسانه های گروهی و ابزارهای ارتباط
جمعی مانند کتاب، روزنامه، تلوزیون، اینترنت و ... بسیار پررنگ تر شده است
به نحوی که آشکارا تفاوت ها در جولان افراد و نفوذ آن ها در میان افکار
عمومی را می توان مشاهده کرد. از آن جا که این راه های ارتباطی نوین هزینه
بر هستند، پس هر کس یا گروهی که ثروتش بیشتر باشد، به میزان بیشتری به این
سامانه ها دسترسی دارد و قدرت جولانش در عرصه ی افکار عمومی بیشتر است.
مثلاً استیلای خبری کشورهای ثروتمند را در نظر بگیرید. با این حجم از
رسانه ها و برد صدایشان تا دورترین نقاط جهان و هزینه های سرسام آوری که
انجام می دهند، نبض خبری دنیا را در اختیار گرفته اند. به عنوان مثال فرض
کنید که یکی از این قدرت ها بخواهد علیه یک کشور ضعیف تر وارد عمل شود. یک
گزینه ی ممکن توسل به دروغ و شایعه سازی بر ضد آن کشور است. کافی است که
این رسانه ها با هم هم صدا شوند و انتشار دروغ بپردازند که مثلاً در فلان
کشور دارد فلان اتفاقات می افتد یا فلان کشور دارای سلاح های کشتار جمعی
است، تهدید برای امنیت جهانی است و قس علی هذا. خوب با این وجود واکنش آن
کشور ضعیف تر چیزی جز استفاده از رسانه های خود جهت مقابله با این حجم از
تبلیغات دروغ چیز دیگری نمی تواند باشد. اما می دانیم که به خاطر نداشتن
حضور پررنگ و نفوذ رسانه ای در دنیا، صدایش در این میان گم می شود و جز
اندکی مخاطبش قرار نمی گیرد. لذا بیشتر مردم دنیا بی هیچ دلیل و مدرکی
می پذیرند که آن کشور ضعیف، کشوری زیاده خواه و یاغی است و باید با او
مقابله شود. چه بسا جنگ های خونین درگیرد و صدها هزار نفر هم در آن کشور
بر اثر همین شایعات کشته شوند. البته کشورهای ثروتمند به راحتی می توانند
بعد از این همه کشتار، آن را توجیه کنند. چون هم چنان رسانه دارند و تا
مردم به رسانه ها اعتماد، مشکل آن ها هم با موج جدیدی از دروغ پردازی به
راحتی حل می شود و می شود آن چه نباید بشود.
این مسئله تنها منحصر به عرصه ی جهانی و رویارویی دولت ها و ملت ها نیست.
در ابعاد کوچکتر هم همین اتفاق می افتد. فرض کنید که شما یک سیاستمدار در
یک کشور آزاد مثلاً یکی از کشورهای اسکاندیناوی هستید و آزادی بیانتان
تضمین شده است. با این وجود حامیان مالی رقیبان بسیار بیشتر هستند و از سرمایه ی
بیشتری هم برخوردار. تصور کنید که شما می خواهید در یک مبارزه ی انتخاباتی
شرکت کنید. می دانیم که هم شما دارای ضعف و کاستی هایی هستید و هم
نامزد رقیبتان. معمولاً در این موارد این نقاط ضعف می شود دستاویزی برای
تبلیغات و کاستن از میزان محبوبیت طرف رقیب. اما برد صدای او و میزان
دسترسیش به رسانه ها چندین برابر شماست. طبیعی است که با این اوصاف، شما
در یک نبرد نابرابر شرکت جسته اید و به احتمال بسیار زیاد شکست می خورید.
یا به عنوان مثال بارها شنیده اید که چرا تا الآن در ایالات متحده ی
آمریکا هیچ نامزد مستقل (نه دموکرات و نه جمهوری خواه) بر مسند ریاست
جمهوری تکیه نزده است. این نه به خاطر محدودیت آزادی بیان در این کشور یا
به خاطر نظام سیاسی موجود و وضع قوانین است. پاسخ این پرسش را باید در این
قضیه جستجو کرد که نامزد مستقل از امکانات و پشتیبانی مالی به نسبت
نامزدهای دو جناح اصلی بهره ی بسیار کمتری دارد و لذا دسترسی او به رسانه
هم خیلی کمتر و نتیجتاً نمی توان خود و برنامه هایش را به مردم به خوبی
رقبایش عرضه کند و طبیعی است که به راحتی از دور رقابت خارج شود. هم چنین
دلیل عمده ی وضع قانون در ارتباط با محدودیت شیوه های تبلیغات انتخاباتی
توسط مجلس شورای اسلامی در چند روز پیش همین مسئله و نگرانی از پیدایش
نابرابری ها در این مسئله است. گر چه به نظر می آید که به جای چاره اندیشی
صورت مسئله به کلی پاک شده است و در این حالت هم نامزدهای شایسته و توانا
اما ناشناس یا دور از عرصه ی قدرت، بیشترین زیان و ستم را متحمل می شوند.
به همین ترتیب خودتان می توانید مثال های زیادتری از دخالت ثروت و سرمایه
در این مورد را تصور کنید.
این مشکل در تعداد محدودی از کشورها در سطح داخلی و در عرصه ی رقابت های
سیاسی تا حد زیادی حل شده است. راهکار آن ها حمایت دولت به عنوان یک
پشتیبان اقتصادی بزرگ از افراد یا گروه های سیاسی به نسبت ضعیف تر است. در
این کشورها با تکیه بر مالیاتی که از مردم و به میزان زیادی از ثروتمندان
گرفته می شود، امکان ایجاد رقابت نسبتاً برابر را برای نامزدهای مستقل
فراهم می کنند. با این حال در بسیاری از عرصه ها مثلاً در سطح جهانی یا در
عرصه ی داخلی ولی در زمینه های فرهنگی، نابرابری هم چنان وجود دارد و نیاز
به چاره اندیشی برای رفع آن ها بیشتر و بیشتر حس می شود. به هر حال این
مشکل را شاید بتوان کم رنگ تر کرد یا حتی به کلی حل کرد. اما تصور کنید که
اصلاً آزادی بیان وجود نداشته باشد. آن وقت این نابرابری به بیشترین شکل
ممکن بروز می کند و بدترین حالت ممکن به وجود می آید.
من همواره بر آموزش صحیح و ایجاد فرهنگ درست در میان مردمان برای حل این
دست مشکلات در درازمدت معتقد بوده ام. شخصاً باور دارم که می توان بشر را
طوری تربیت کرد که سوء استفاده ها از آزادی بیان، تخریب شخصیت های حقیقی و
حقوقی و مشکلات ناشی از قدرت و ثروت به کمترین میزان خود برسد. هر چند که
متأسفانه در حال حاضر باید بنا را بر بدبینی نسبت به نوع بشر گذاشت و به
طور جدی برای مشکلات پیش روی این موجود دو پای ذی شعور چاره اندیشید. اما
باز هم امید باقی است و گمان نمی کنم که تحقق آن آرزو چندان هم دور از
دسترس و زیاده خواهی باشد.
فکر می کنم در باره ی آزادی بیان و پایه های اساسی، ارزش ها و محدودیت های
آن و مسائل حاشیه ای آن به اندازه ی کافی حرف زده ایم. خوب است که این
مسئله را به عنوان پایه ی بحث های آینده در نظر داشته باشیم و خود را موظف
بدانیم که در گفتگوهای بعدی به آن پایبندی بیشتری نشان دهیم. ان شاء الله
که نتایج مبارکی در پی خواهد داشت.
در نوشته های بعدی به امید خدا موضوعات مشابهی را به بحث می نشینیم. از
همراهیتان تا این لحظه بی اندازه سپاسگزارم. لازم به ذکر است که هر کجا می
توانید مرا متوقف کنید و بر من خرده بگیرید. پیش روی کندتر و در عوض
استوار تر بسیار بهتر از شتابزدگی است. من هم قول می دهم که هر کجا
فهمیدم که اشتباه کرده ام، بی درنگ بپذیرم و حتماً در این میان از نظرات
شما بهره خواهم گرفت و از این رهگذر خود را به روز کنم و افکارم را ارتقا
بخشم.
پایان
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 21:32  توسط بی نشان
|
به نام آفریدگار دانا
چکیده ی بحث ما در دو بخش پیش و نتیجه ی
آن دو، یک- پذیرش اصل آزادی بیان، دو- پرهیز جدی ازتعصب و خودخواهی، سه-
تمرکز اصلی بر روی هدایت و راهنمایی خویشتن در مناظرات دوسویه، چهار-
احترام قلبی به طرف بحثمان و نهایتاً نرمش و عدم مقاومت در رویارویی با
حقیقت و پذیرش بی قید وشرط آن بود.
در این بخش کوششمان بر این خواهد بود که مفهوم آزادی بیان
را بیشتر بشکافیم و چالش های فراروی آن را بیشتر مورد کاوش قرار دهیم. از
دید من آزای بیان دو مشکل عمده پیش روی خود دارد. که در این نوشته
مورد اول را بررسی می کنیم.
یکی
از معضلاتی که در اثر آزادی بیان پیش می آید، امکان بی احترامی و هتک حرمت
افراد در سایه ی آن است. این مسئله موقعی پررنگ تر می شود که این تیر
زهرآلود شخصیت های مورد علاقه و احترام ی بخشی از مردم ، مانند رهبران
دینی یا سیاسی را نشانه رود که باید برای آن چاره اندیشید. پیش از بررسی
بیشتر بحث، لازم است که توجه داشته باشیم که این مسئله منحصراً نتیجه ی
آزادی بیان نیست و بدون آن هم وجود خواهد داشت. در صورت عدم آزادی افراد
جهت بیان عقاید و احساساتشان و سانسور، مردم احساس نفرتشان را از دست نمی
دهند، تنها پنهان
می کنند. به جای آن که افراد در روزنامه ها یا به روش های مشابه همدیگر را
آماج دشنام و بی حرمتی قرار دهند، این مسئله به درون جامعه و لایه های زیرین آن
کشیده می شود. خود را در فکاهی های میان مردم بروز می دهد. بازخورد این
گونه محدودیت ها را می توان بی نزاکتی و گستاخی افسارگسیخته ی مردم در هتک
حرمت و اهانت به افراد و شخصیت ها در جمع های خصوصی شاهد بود. شاید تصور
شود که این حالت بهتر از مطرح شدن عمومی این تندروی هاست. با این حال من
گمان می کنم که ابعاد حادثه در حضور محدودیت بیان، به مراتب گسترده تر و
اندوه بارتر است. چرا که در این حالت تمام جامعه وارد این بازی ناسالم می
شود و
این بدترین حالت ممکن است. در صورت عدم محدودیت، حتی اگر توهینی صورت
گیرد، چون بیان احساسات انباشته و عقده نشده است، معمولاً
فقط بخش محدودی از جامعه درگیر آن می شود و به آن واکنش می دهد و تعداد
کمی به آن توجه می کنند و
این حالت بهتر از فراگیر شدن آن است. کافی است که ادبیات سیاسی یا مذهبی
جوامع محدودتر را با جوامع آزادتر مقایسه کنید تا این مهم دستتان بیاید.
مثلاً به نظرات مردم کشورهای جهان سوم در سایت "یوتیوب" ذیل کلیپ هایی که
از آن ها خوششان نمی آید و متعلق به مخالفان فکری یا سیاسیشان است و
لحن و واژگان به کارگرفته در آن ها نگاه کنید و آن را با کشورهای توسعه
یافته مقایسه نمایید. البته با گسترش روزافزون ابزارهای ارتباطی و رسانه
ای جدید مانند اینترنت، پیام کوتاه و ... مشکلات در صورت ایجاد محدودیت ها
دوچندان می شود.
در عین حال نمی توان از کنار این معضل به سادگی عبور کرد. این
مسئله ای است که باید برای آن چاره اندیشی کرد. با این حال من گمان نمی
کنم که محدود کردن آزادی بیان به معنایی که در دنیای امروز وجود دارد،
راهگشا باشد. بیشتر مشکلی فرهنگی است و راه حل آن تربیت درست و آموزش بهتر
به ویژه به نسل های جدید است. باید به خود بقبولانیم که توهین، بی حرمتی و نسبت
بد دادن مشکلی را حل نمی کند. به عنوان مثال اگر یک نفر در برابر شما به
یکی از شخصیت های سیاسی مورد علاقه تان ناسزا گوید، واکنش شما چیست؟ آیا
دست از حمایت او بر می دارید؟ معلوم است که نه. بلکه بی هیچ دلیل عقلانی
حتی بیشتر از گذشته از او طرفداری خواهید کرد و این اتفاقاً همان چیزی است
که شخص توهین کننده آن را نمی خواست. هم چنان است اگر این اتفاق به صورت
دسته جمعی انجام و تبدیل به یک پدیده شود. در این موارد معمولاً شخص توهین
شونده در نظر مردم مظلوم جلوه می کند و اقبال عمومی به او بیشتر می شود و چه
بسا خیلی از مخالفان و دشمنانش هم در اثر همین بدگویی ها به او بگروند.
پس می بینیم که توهین و افترا ما را از هدفمان دور می کند. ما اگر از
کودکی این مسئله را به جد یاد می گرفتیم و آن را تمرین می کردیم، امروز جامعه ای به مراتب سالم تر و بهتر داشتیم.
در
صورت سلب حق آزادی بیان از افراد جامعه فرآیند تخریب
شخصیت یک سویه می شود. یعنی زورمداران و آدم های در رأس حکومت و موافقان
آن ها این اجازه را خواهند یافت که هر چه خواستند به مخالفانشان بگویند،
آن ها را به هر بدی متهم کنند و با هر عنوان بخوانند، بدون این که
کوچکترین پیگردی متوجه آنان شود. در عوض طیف مخالف حق پاسخ گویی به تهمت
های زده شده را نخواهد داشت. اگر هم چیزی بگویند باید محرومیت، زندان و یا
مجازات های سنگین تر را به جان بخرند. اگر هم چیزی نگویند، به جرم پذیرش آن تهمت ها، همین بلاها بر سرشان خواهد آمد، هر چند که کاملاً بی گناه
باشند. گر چه شخصاً معتقدم در این شرایط آخر سر بیشینه ی مردم حقیقت را
در می یابند، ولی از آن جا که قدرت اصلی دست بخش اندکی از مردم است، راه
به جایی نمی برند و می شود آن چه نباید بشود.
بد
نیست که قدری بیشتر در مورد پیامدهای بد اخلاقی و پرخاشگری صحبت کنیم. به
ویژه با توجه به وضع کنونی جامعه ی ایران و ادبیات نامناسب سیاسی رایج در آن.
اگر
کل نگر باشیم، مردم سه دسته اند. یا با ما هم عقیده اند و موافق. یا
مخالفند و یا هم هنوز موضعشان را
گزینش نکرده اند. این گونه بی پروا نوشتن و تند رفتن و تاختن به
مخالفانمان باعث می شود که
موافقانمان خرسند شوند و موافق بمانند که البته اتفاق خاصی نیفتاده است. در عوض باعث می شود که مخالفانمان از لحن ما دل آزرده
شوند و حتی زحمت فکر کردن بر روی حرف هایمان هم به خودشان ندهند و هم چنان
مخالف بمانند، هر چند که ما عکس این را می خواستیم. می ماند
دسته ی میانه که آن ها هم در این گیر و دار هم چنان بلاتکلیف می مانند و
به ما گرایش که پیدا نمی کنند هیچ، زده هم می شوند. چون انسان ها رام
انصافند و اگر بی طرف باشند و از کسی بی ادبی یا بی انصافی ببینند، کاملاً
از او بیزاری می جویند، حتی اگر حق به جانب او باشد. این دسته هم در این
صورت به سخنانمان وقعی نمی نهند.
این که مخالفانمان را بی دین، خائن به کشور، بی تعهد و بی
مسئولیت، نادان، فریب کار یا به هر صفت زشت دیگر بخوانیم و بدانیم، کار چندان شاقی
نیست. هر کسی از عهده ی این کار بر می آید. هنر آن است که نیکو سخن بگوییم و جانب ادب را نگه داریم، در عین حال
خیلی استوار و محکم حرف هایمان را بزنیم. کمترین حسن این کار جلب توجه
مخالفانمان است، چه بسا به خاطر ادب و انصاف و خویشتن داریمان، روی حرف
هایمان قدری اندیشه و در نتیجه به سمت ما گرایش پیدا کنند. از این مهم تر
این کار باعث علاقمندی و نهایتاً هم فکری آن دسته ی میانه به ما می شود.
پرخاش و دشنام دادن را هر کسی نیک می داند. ادب، متانت و سعه ی صدر است که
جز اندکی آن را بر نمی گزینند.
به قرآن گوش فرا دهیم که خداوند می فرمایند:
" ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوه کانه ولی حمیم" / فصلت ، آیه ی 34
"(ای
پیامبر) بدیها را با بهترین نیکیها دفع کن (پاسخ بده) که در این صورت می
بینی همان که دشمن سرسخت تو بود، به یک دوست مهربان تبدیل می شود."
یا این که می فرماید:
"یا ایها الأین أمنوا کونوا قوامین لله شهداء بالقسط و لا یجرمنکم شنئان قوم علی الا تعدلوا، اعدلو هو اقرب للتقوی و اتقوا الله" / مائده، آیه ی 8
"ای کسانی که ایمان آورده اید، هموراه برای خداوند قیام کنید و به عدالت گواهی دهید و مبادا دشمنی شما با گروهی وادارتان کند که به عدالت رفتار نکنید. به عدالت رفتار کنید که عدالت به تقوا نزدیک تر است و از خدا پروا داشته باشید و تقوا پیشه کنید."
و چه عدالتی بالاتر از رعایت انصاف و رعایت حقوق مخالفین؟ بی احترامی
نکردن به مخالف؟ تهمت نزدن؟ کدام دادگری و پرهیزگاری بهتر از داوری بر روی
اندیشه ی افراد بدون در نظر گرفتن دشمنی و مخالفت آن ها ست؟ مگر تقوا
به جز حقیقت جویی است؟ تا حقیقت را جست و جو نکنیم و سخن همه را نشنویم که صراط
مستقیم بر ما معلوم نمی شود که به خواهیم راهپویی راه راست کنیم.
اجازه بدهید که مطلبی را نقل کنم.
خیلی وقت پیش با دو تن از دوستانم، یکی از سران بسیج دانشجویی و دیگری از
سران انجمن اسلامی، بر سر نگرش و عملکرد این دو نهاد صحبت می کردیم. البته
جداگانه. از آن ها پرسیدم که چرا بسیج همه چیز را
سپید نشان می دهد و انحمن سیاه ؟ برد بسیج را که می خوانی، می گویی
الحمدلله. همه چیز خوب است و مشکلی در مملکت وجود ندارد و کوچکترین انتقاد
و مخالفتی به معنی هم کاسگی با آمریکا و قرار گرفتن در صف دشمنان است و قس
علی هذا. خلاصه به جز تعریف و تمجید از مسئولان و سران و اثبات کارآمدی
نظام آن هم صد در صد چیز دیگری نیست. به عکس برد انجمن اسلامی را که می
بینی، می گویی واحسرتا. کشورمان از دست رفت. همه چیز بد و سیاه به نظرمان
می آید. دلسرد و نومید می شویم.به خوردمان می دهند که همه ی مسئولان آدم هایی ذاتاً بد و خائن به کشور هستند. همه ی
عملکردهایشان هم بدو کارنامه شان سیاه سیاه است. جز انتقاد و خرده گیری و ... هم چیز
دیگری را نمی بینی.
دوست بسیجیم گفت که خودمان هم می دانیم که کارگزاران و سردمداران و اوضاع
کشور ضعف و ایراد دارد و باید در مواردی اصلاح شود، ولی چون انجمنی ها فقط
بدی ها و
کاستی ها را منعکس می کنند، ما هم فقط خوبی ها و نقاط قوت را بازتاب می
دهیم تا مردم فکر نکنند که همه چیز بد است. دوست انجمنیم هم استدلال
یکسانی داشت.
حرف من این بود که متأسفانه جامعه و مخاطبان متوسط گیری
نمی کنند که یک تصویر خاکستری مطابق میل شما در ذهنشان ایجاد شود. یا به
بسیج گرایش دارند و یا به انجمن. وسطی ها هم کاری به این کارها ندارند. آن
وقت مردم یا سیاه می بینند و یا سپید. چه خوب است که هر کدام بی توجه به
دیگری، هم نقد کند و هم قدردانی. تصویرش را صادقانه و خاکستری عرضه کند. آن
وقت لااقل تعدادی از مردم تصویر درست در ذهنشان نقش می بندد و با واقعیت
روبه رو می شوند. این کار به تقوا هم نزدیک تر است و در درازمدت نتایج خیلی خوبی عاید کشور و مردم خواهد شد.
چالش عمده ی دیگر فراروی آزادی بیان، محدود شدن و کنترل آن توسط قدرت های اقتصادی و نه
الزاماً نظام سیاسی است. مشکلی که ان شاء الله در نوشته ی بعد و آخرین نوشته از این دسته، آن را نقد خواهیم کرد.
پایان بخش سوم
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 1:51  توسط بی نشان
|
به نام یکتای بی همتا
در پایان نوشته ی پیش، بحثمان به این جا رسید که ما همواره باید احتمال
ورود خطا در گفتار و اعتقاداتمان را در نظر بگیریم و بپذیریم که هر چند
کم، اما امکان دارد که حقیقت را اشتباه دریافته باشیم. نتیجه ی بلافصل این
مسئله، کنار گذاشتن تعصب است. در این صورت است که می توانیم ادعا کنیم که
آزاداندیش هستیم و در پی حقیقت. زیرا انسانی که نمی خواهد بپذیرد که ممکن
است در اشتباه باشد، همیشه عقایدش همان می ماند که هست و اگر واقعاً در
مواردی دچار اشتباه و کج فهمی باشد، تا آخر عمر بر همان اشتباهات ثابت می ماند
و هیچ فرصت بازسازی خود و تصحیح اشتباهاتش را نمی یابد و در نتیجه او به
رستگاری کامل نخواهد رسید. چون شرط رستگاری تشنه ی حقیقت بودن و پی جویی
راستی است.
بیاییم قدری بیشتر بیاندیشیم و از منظری دیگر این مسئله را واکاوی کنیم.
به راستی چرا ادیان و مکاتب فکری دارای توزیع جغرافیایی هستند؟ چرا مثلاً
آن که در غرب به دنیا می آید، با احتمال زیاد از باورهای دینی بهره ی
چندانی ندارد؟ چرا آن که در ایران به دنیا می آید، شیعه می شود و تا آخر
عمر هم بر این روش می ماند و چرا آن که در عربستان چشم به جهان می گشاید،
سنی مذهب می شود و یا اگر همین آدم در هند رشد می یافت هندو و چراهای
دیگر. خوب ممکن است بگویید که این مسئله طبیعی است. نخستین چارچوب فکری که
آدمی با آن درگیر می شود و ساختار ذهنی او بر اساس آن شکل می گیرد، همان
باورها و اندیشه های پیرامون اوست. می گویم قبول. اما چرا ایمان همزاد این
باورها می شود؟ منظورم این است که چرا یک دانشمند سنی از صمیم قلب معتقد
است که راه راست را می پوید و یا یک عالم شیعه اعتقاد قلبی دارد که رهرو
صراط مستقیم است؟ چرا آن فیلسوف خداناباور غربی هم عمیقاً باور دارد که بر
سبیل حقیقت است؟ و از چه رو هر کدام دیگری را متهم به گمراهی می کند؟ چرا
شیعه خود را نماد حقیقت و برتری می داند؟ چرا یهودیان یا مسیحیان نیز خود
را آیینه ی تمام نمای حقیقت می شناسند و دیگر فرق را ضاله بر می شمرند؟
مسئله فقط منحصر به دین و مذهب و یا مکاتب فکری نیست. به مسائلی مانند ملی
گرایی و نژادپرستی هم که می نگریم، رد پای همین نگرش را می بینیم. کافی
است که به تاریخ و یا فکاهی های رایج در بین اقوام و ملل مختلف نگاه کنید
که ببینید چرا ایرانیان، اعراب را انسان هایی عقب مانده و احمق و به دور
از تمدن می شناسند و در نقطه ی مقابل اعراب ایرانیان را. چرا مردمان دنیای
غرب به شرقیان به چشم انسان هایی واپس مانده و بی ارزش و ضعیف نگاه می
کنند و خود را موجود برتر؟ البته بسیاری از شرقی ها هم غربی ها را مردمانی
منحط و بی ارزش می پندارند.
شاید مسائلی که یاد شد، به نظر مسائلی پیش پا افتاده و پاسخ به آن ها ساده
باشد. اما باید توجه داشت که همین صورت مسئله های ساده، باعث خونریزی های
بیشماری در تاریخ شده است و هم چنان هم عامل خشونت است. دلایل اصلی پشت سر
تروریزم ، جنگ سرد، مسئله ی فلسطین، دارفور، جنگ هشت ساله ی ایران و عراق
و مشکلات این چنینی در جای جای دنیا ریشه در همین نگاه دارد.
تمرکز اصلی من در این بخش بر روی تعصب و راه های کنار گذاشتن آن است.
خواسته ای که اگر موفق به انجام آن شویم، پیامد مستقیم آن گفتگوی سازنده و
آزادی بیان است و در نهایت صلح پایدار، پیشرفت و حرکت پرشتاب تر به سمت
حقیقت را آبستن خواهد بود.
اجازه دهید مسئله را بشکافیم. صورت مسئله این است. فرض کنید که به عنوان
نمونه، "زید" سنی مذهب و "عمرو" شیعی مذهب می خواهند با هم مناظره کنند
تا ببینند که کدام راست می گوید و حقیقت را نمایندگی می کند. اگر واقع بین
باشیم، این مناظره نهایتاً به جنگ لفظی میان آن دو و حتی دشنام خواهد کشید
و به احتمال زیاد بحث مسالمت آمیز به پایان نخواهد رسید و آخرسر دو طرف
یکدیگر را به عناد در برابر حق و پافشاری بر گمراهی متهم می کنند و چیزی
جز دلخوری و ناراحتی در پی نخواهد داشت. بد نیست که دلایل آن را بررسی
کنیم.
من فکر می کنم که مهم ترین دلیل آن نحوه ی نگاه ما به مسئله ی بحث و گفتگو
و شرایط حضور در آن است. پیش از شروع گفتگو ما خود را به طور کامل نماینده
ی حق می شناسیم. هیچ تردیدی نداریم که همه ی اعتقاداتمان عین حقیقت است و
در موارد اختلافی با طرف گفتگویمان ما درست می گوییم و او نادرست. هدفمان
از بحث هم این نیست که خود را از جهل و گمراهی نجات دهیم. چون اصلاً
احتمال نادرستی افکار و باورهایمان را به کلی مردود می دانیم. به همین
خاطر تنها دلیل ورودمان به بحث دو چیز است. نخست این که به طرف مقابلمان
اثبات کنیم که در اشتباه است و ما داریم درست می گوییم.
دوم این که می خواهیم او را هدایت کنیم و خیلی خیرخواهانه قصد داریم تا راه درست و اعتقادات شایسته را به او نشان دهیم.
درست به خاطر همین مسائل است که ما به احتمال زیاد تا آخر عمر بر همان
اندیشه های آغازینمان می مانیم. بالأخره در هر مسئله یک نظر حق است. با
این اوصاف نمی توان متصور شد که هم خداباوران هم خداناباوران، هم
مسلمانان، هم زرتشتیان و هم بقیه ی نحله ها و ادیان حقیقت را کامل دریافته
اند. در حالی که اگر در دستگاه فکری بزرگان هر کدام از مکاتب گفته شده
بنشینیدف خود را عاری از هر گونه اشتباه می دانید و معتقیدید که راستی را
درک کرده اید و رستگار شده اید. پس تا نگاهمان به خودمان و عقایدمان این
قدر خوش بینانه است و تا دیگران را این چنین گمراه می دانیم، بهره ی
چندانی از پرهیزگاری و حقیقت را به چنگ نخواهیم آورد.
می بینیم که با فرض هایی این چنین، گفتگو و مناظره نتایجی غیر از آن
چیزهایی را که گفته شد، در پی نخواهد داشت. چون علی الاصول نگرش ما به
گفتگو نگرش خوب و سودمندی نیست. راهکار این مشکل این است که قدری فروتنی و
افتادگی پیشه کنیم. طرفمان را متهم به دنباله روی باطل و آن هم از روی عمد
نکنیم. به این مسئله توجه کنیم که ممکن است او واقعاً دنبال حقیقت و راه
راست بوده و به هر دلیل به این نتیجه رسیده که این روش درست و به حقیقت
نزدیک تر است. به او و عقایدش احترام بگذاریم. خود را حقیقت مطلق ندانیم.
قلباً بپذیریم که ممکن است، در مواردی او درست گوید و من نادرست. حتی
بپذیریم که ممکن است هر دو در اشتباه باشیم. حتی این احتمال وجود دارد که
هر دو یک چیز را می گوییم ولی چون بیانمان متفاوت است و آرایه هایی بر آن
ها پوشانده ایم، در نگاه نخست این مسئله را تشخیص نداده ایم. اگر به طور
احتمالی به مسئله نگاه کنیم، به احتمال فراوان در بخش هایی از موارد
اختلافی حق با شماست و در مواردی هم حق با مخاطبتان و در پاره ای از موارد
هر دو درست می گویید یا هر دو نادرست. نتیجه آن که باید نسبت به بحث و طرف
گفتگویمان حسن نیت داشته باشیم تا به نتایج مبارکی دست بیابیم.
از نگاه من، راه درست و نزدیک تر به حقیقت این است که در هر بحثی ابتدا در
صدد هدایت و راهنمایی خود باشیم و بکوشیم که خود فارغ از تعصب و خودخواهی
به حقیقت دست بیابیم. اگر همه چنین رویکردی به گفتگو داشته باشند، چه بسا
که دنیای ما بسی امن تر و زندگی بسی لذت بخش تر خواهد بود و ستم و بی داد
بسی کمتر. خود ما هم در بحث ها کمتر شور می زنیم و بنا بر این شخصیتی
آرام تر خواهیم داشت و سلامتی جسم و روحمان هم تضمین می شود.
دلیل دیگری که باعث می شود، گفتگوهایمان خصمانه باشد و کمتر اثربخش، نگاه
ما به مباحث علوم انسانی و موارد اختلافی است. ما بیش از حد این مسائل و
موارد را ساده می انگاریم و بحث بر سر آن ها و نتیجه گیری را ساده تر.
باید بپذیریم که مسائل موجود در علوم انسانی از گزاره های کوچک تر بی
شماری ساخته شده و سخنان ما بر فرض های بسیار زیادی استوار است، بنا بر
این قضاوت درباره ی این که کدام دیدگاه عین حقیقت است، کاری است بسیار
دشوار و نیازمند صرف وقت و توان فراوان. سال ها و بلکه قرن ها باید به بحث
نشست و دیدگاه های گوناگون را شنید و به دقت تجزیه و تحلیل کرد تا به
نتیجه ی درست رسید. این مسائل چنان پیچیده است که این ادعا که سخن من
کاملاً منطقی و گاه بدیهی است، ادعایی بسیار بزرگ و شگرف است و اثبات آن
بسیار دشوار.
دلیل دیگر خودخواهی و خودبزرگ بینی ماست. ما خود را برترین انسان و اندیشه
ورترین می دانیم و دلیل بسیاری از مشکلات قومی و نسل کشی ها و درگیری ها
در طول تاریخ و در جای جای جهان همین مسئله است. هر کس باید به جد این
مسئله را به خود بقبولاند که هیچ برتری ذاتی بر انسانی دیگر ندارد. این که
من ایرانی و یا آریایی هستم هیچ دلیل قانع کننده ای برای برتری هوشی یا
دیگر برتری های از پیش تعیین شده ی من بر یک سیاه پوست، عرب یا یک یهودی
یا یک افغانی ندارد و بالعکس. همه با هم برابریم و نمی توان به صرف ظواهر
و تولد در میان نژادی خاص و مکانی خاص ادعایی برتری بر ملل و انسان های
دیگر کرد. هم چنین است، برتری زن بر مرد و یا مرد بر زن. برتری ها تنها در
صورتی به وجود می آید که آدم ظرفیت هایی را که خداوند در وجودش نهاده است
، به عینیت برساند. این می شود، برتری های مادی. در حوزه ی مسائل دینی هم
برتری تنها از تقوا نشأت می گیرد که از آن هم تنها خدا آگاهی دارد و ما
شایسته ی تعیین درجه ی پرهیزگاری انسان ها نیستم و نمی توانیم به نمایندگی
از خداوند دیگران را جز در موارد خاصی، برچسب بزنیم.
اگر خدا بخواهد، در بخش بعدی ابعاد دیگر و روش شناسی گفتگوهای دوسویه را به گفتگو می نشینیم و بررسی می کنیم.
پایان بخش دوم
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 3:58  توسط بی نشان
|
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
به راستی آزادی بیان به چه معناست؟ فارغ از پیچیدگی های آن، از دید من، یعنی هر کس این حق را دارد که آن چه را می
اندیشد، دیگران را نیز از آن آگاه کند. پرسشی که ممکن است به وجود آید این
است که آیا این امکان وجود ندارد که اندیشه های گوناگون با هم در تقابل در
آیند و از این جهت درگیری پیش آید؟ پاسخ آن مثبت است. بسیار محتمل است که
دو نفر نظر کاملاً متفاوتی درباره ی یک موضوع داشته باشند. با این وصف
کدام یک از آن ها حق نشر افکار خود را دارد؟ پاسخ من هر دوست. زیرا این
سؤال پیش می اید که به کدام معیار یکی حق دارد که دیگران را در جریان
اندیشه هایش بگذارد و دیگری نه؟ شاید بگویید که خوب. آن که درست می گوید
حق دارد افکارش را تبلیغ کند ولی آن که نادرست می گوید، نه. می گوییم خوب.
ولی چه معیاری می توان ارائه کرد که مشخص کند که یکی درست می گوید و دیگری
غلط؟ ممکن است که بگویید آن فکری که طرفدار بیشتری دارد. اما می دانیم که
این معیار خوبی نیست. چون تعداد باورمندان به یک روش و تفکر نشانگر میزان
درستی آن نیست. کافی است که به تاریخ نظر افکنیم. چه بسا که بیشینه ی مردم
بر یک باور بوده اند و اندکی بر عقیده ای دیگر. در حالی که با گذشت زمان
مردم به این نتیجه رسیده اند که تفکر دوم که اتفاقاً طرفدار کمتری داشته،
به صواب نزدیک بوده و مردم بعد از مدتی به سمت آن گرایش پیدا کنند.
ممکن است شما در ذهنتان پاسخ های دیگری برای آن داشته باشید. با این همه
من گمان می کنم که هیچ کدام از آن پیشنهادها که باعث محدودیت در گفتار و
آزادی بیان یک طرف می شود، راه مناسبی برای حل این مسئله باشد. البته همه ی
آن راهکارها یک وجه مشترک دارند. آن هم تکیه بر قدرت است. یعنی ضامن اجرای
آن ها داشتن قدرت و نیروی بازدارنده و در صورت نافرمانی تنبیه است. بر
اساس این دسته از روش ها، آن که قدرت دارد، در بیان و تبلیغ آزاد است. اما
آن که از قدرت بی بهره است، از این حق محروم است.
ممکن است کسی این مسئله را به خدا و یا دین ارجاع دهد. یعنی بگوید آن سخن
که خدا از آن راضی است و لذا با دین هم خوانی دارد، حق اشاعه دارد و دیگری
نه. در حالی که این مسئله خود دردسرهای بزرگی حتی برای دین ایجاد می کند.
می شود سد راه فهم عمیق دین و باب اختلاف و نزاع را باز می کند.
می دانیم که به مرور زمان در تمامی ادیان چند دستگی به وجود آمده است.
مثلاً ده ها نحله ی فکری در دنیای اسلام در حال حاضر وجود دارد. اگر
بخواهیم مسئله ی حق تبلیغ عقاید و آزادی بیان را به خدا و شریعت نسبت
دهیم، در این صورت با وجود این چندشاخگی و این که هر کدام از آن ها خود را
بی قید و شرط اسلام ناب معرفی می کنند، تکلیف چیست؟ خوب. شیعه می گوید من نماینده
ی اسلام اصیلم و تنها شیعیان حق گسترش معتقدات خود
را دارند. سنی ها هم چنین ادعایی دارند. حال بگذریم از این که خود این ها
چندین زیرشاخه ی درگیر با هم دارند. می بینیم که مسئله را نمی توان به شکل
مسالمت آمیز و به با استناد به حقیقت حل کرد. این جاست که مجبور می شویم
به قدرت و قوی قهریه تکیه کنیم. به عنوان نمونه در ایران که شیعه ی دوازده
امامی اصولی با گرایش ولایت مطلق فقیه بر مسند قدرت تکیه دارد، کسی
قانوناً اجازه ندارد که خارج از این چارچوب یا حد اکثر دایره ی باورهای
اسلام آن هم با تلقی دانشمندان صاحب نفوذ در سیاست سخنی بگوید یا نوشته ای
و محصولی فکری را منتشر کند و در صورت نافرمانی، خاطی با قوه ی قهریه
روبرو خواهد شد و تبعات سنگینی برای او در پی خواهد شد. به همین ترتیب در
عربستان سعودی که وهابیون قدرت را در دست دارند، آن ها بر اساس باورهای
خود تعیین می کنند که چه باید منتشر شود و چه نباید منتشر شود.
البته همواره اسناد به خدا و دین و یا حقیقت وجود ندارد. قدرت اقتصادی و
یا نفوذ سیاسی هم تأثیرات شگفت انگیزی دارد. همان گونه که در جهان شرق دین
عنصر اصلی در معادلات سیاسی و اجتماعی است، در جهان غرب، به عنوان مثال
ایالات متحده، اقتصاد و گردش پول اساس همه چیز است. مثلاً به علت نفوذ بی
اندازه زیاد صهیونیست ها در سیاست و استیلای همه جانبه شان بر اقتصاد این
کشور و حتی جهان، بر اساس قانونی نانوشته هیچ سیاستمداری و یا آدم متنفذ و
یا رسانه ها نمی توانند رفتار اسرائیل و یا نگرش ایالات متحده به آن را
مورد چالش قرار دهند. در این حالت هم در اثر نافرمانی فرجامی نامناسب برای
فعالین سیاسی و اشخاصی که می خواهند از پله های ترقی بالا روند در پی دارد.
هر راهکار یک طرفه ی دیگر هم که مبتنی بر زور نباشد، ضمانت اجرایی چندانی ندارد و
پایدار نمی ماند. یکی از این دسته راهکارها خودسانسوری و توصیه های اخلاقی
جهت عدم بازگویی اندیشه هایی است که در این حالت هم با ارجاع به معنویات و
یا حقیقت مطلق این کار انجام می شود.
رد پای قدرت را همه جا می شود دید. اگر نیک بیاندیشیم، از آن جا که قدرت و
حقیقت لازم و ملزوم هم نیستند و چه بسا تفکری قدرت را در دست بگیرد که هیچ
تناسبی با درستی و حقیقت نداشته باشد و با راهکارهایی که گفته شد، این دسته
روش ها برای تعیین حق بیان، تنها حقیقت را در بند می کنند و از انتشار آن
جلوگیری.
پرسش اساسی تر این جاست که اصلاً حقیقت چیست و چه گونه می توان به حقیقت رسید؟
اجازه دهید ابتدا پرسش چالش انگیزتری را مطرح کنم. اصلاً آیا می توان به
حقیقت رسید؟ به فرض هم که روزی به حقیقت برسیم، آیا می توان فهمید که الآن
به حقیقت رسیده ایم؟
پاسخ من این است که در پاره ای از مسائل به علت سادگی و این که از گزاره
های اندکی ساخته شده است، این کار امکان پذیر است. اما در حوزه ی علوم
انسانی و با رویکرد کنونی، ممکن است حقیقت را دریابیم و آن را درک کنیم،
اما نمی توانیم با قطعیت ادعا کنیم که حقیقت را دریافته ایم. مانند آدمی
که او را در شهری رها می کنند که تا پیش از آن آنجا نبوده و قصد می کند که
مثلاً به خانه ی فلانی برود و البته هیچ نشانی ندارد. به هر حال بعد از
جستجوی به اندازه ی کافی به جلوی خانه ی او خواهد رسید، اما حتی در این
صورت متوجه نمی شود. چون هیچ نشانی ندارد. اما اگر نشانی داشته باشد می
تواند احتمال دهد که آیا جلو خانه ی اوست یا نه. البته قبل از این ادعا
باید کل شهر را بگردد، چه بسا خانه های زیادی همان نشانی را داشته باشند.
مثال های برای این مسئله کم نیست. به عنوان نمونه به تاریخ علم فیزیک یک
نگاه می اندازیم. تا سال ها بعد از پیدایش مکانیک کوانتومی، هیچ کس از
وجود یک مشکل بسیار ساده و سرراست در آن خبر نداشت. با این که مکانیک
کوانتومی یک مدل ریاضی از طبیعت است و همه چیز آن هم جلو چشمان ما است و
در این دو دهه تعداد بسیار زیادی از نوابغ دنیا روی آن کار کردند. اما هیچ
کدام متوجه آن نشدند. تا این که اینشتین و دو تن دیگر در سال 1935 میلادی
متوجه وجود این مشکل شدند. شما هم اگر کوانتوم را خیلی خوب یاد بگیرید، من
تقریباً مطمئنم که متوجه آن نمی شوید و شاید تا آخر عمر هم خوشحال باشید
که دست کم در عرصه ی فیزیک و قوانین بنیادین حاکم بر آن حقیقت را یافته
اید. غافل از آن که این مسئله را نادیده گرفته اید. این که فیزیک بود و
خیلی ساده و در عین حال یافتن آن تناقض این قدر سخت و پیچیده بود. همه چیز
هم ریاضی بود و هیچ ارتباطی به ماوراء الطبیعه و یا علوم انسانی نداشت.
البته تاریخ علم پر از این ماجراهاست. حالا فکر کنید که شما می خواهید
درباره ی یک موضوع در حوزه ی علوم انسانی ادعا کنید که حقیقت را - آن هم
در همه ی مسائل - کاملاً دریافته اید! قبول کنید که ادعای بسیار بزرگی است.
به هر حال به نظر من حقیقت قابل وصول است اما حتی در این حالت، ما نمی
توانیم صد درصد ادعا کنیم که حقیقت را دریافته ایم. در عوض می توانیم یک
رویکرد احتمالی به مسئله داشته باشیم و کاری کنیم که احتمال وصول به حقیقت
با زمان در ما زیاد شود و به تبع آن احتمال خطایمان کم و کمتر. اما هیچ
زمان نمی توانیم بگوییم که خطایمان صفر است. هر چند می توان ادعا کرد که
خطایمان خیلی کم و در محدوده ی خاصی قرار دارد و قابل کنترل است. البته
این رویکرد پیش نیازهای خاص خود را دارد.
هدفی که من از این بحث دنبال می کردم این است که آدمی باید همیشه یک
مقداری خطا برای باورهایش در نظر بگیرد. در نوشته های واپسین به این مسئله خواهم پرداخت که پذیرش وجود خطا در باورها به عنوان
یک واقعیت، چه نتیجه های خجسته ای در پی خواهد داشت.
پایان بخش نخست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 8:1  توسط بی نشان
|
سترگ انسان هایی که هر چه داشتند، نثار اسلام راستین کردند و با غلتیدن در خون پاک خویش، این درخت نوشکفته را آب دادند و جانی نو بخشیدند، در حالی که خود تشنه شهید شدند.
بزرگمردمانی که حتی پیامبران الهی هم به جایگاه و بلندمرتبگیشان غبطه می خورند.
آن هایی که اندیشه را توانایی درک عظمتشان نیست و تنها می توان گفت:
سلام خدا بر حسین (ع) و درود بی پایان او بر یاران حسین (ع).
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 5:35  توسط بی نشان
|